به ما نگفتند . . . ؟
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند : تو که بیایی خون به پا می کنی، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند. درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.
ما از همان کودکی، تو را دوست داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما... اما کسی به ما نگفت، چه گلستانی می شود جهان، وقتی که تو بیایی، همه، پیش از آنکه نگاه مهرگستر و دستهای عاطفه تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری برای اینکه گلها و نهالها رشد کنند باید علفهای هرز را وجین کرد و این جز با داس برنده و سهمگین ممکن نیست.
آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزة ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.
آری، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند، هر چه تخت ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد و آنها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق میشود.
اما مگر نه اینکه هم مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی، آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.
کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است ؟!
کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی : پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی : دلهای بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بردگی را از گردن خلایق بر می دارد.
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی : اموال را چون سیل، جاری می کنی و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی.
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی : هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند، مال را به هر که عرضه می کنند، می گوید : بی نیازم.
ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی !
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم. که عشق تو با سرشت ها عجین شده بود
و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهورت بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را
ختم به خیر خواهد کرد.
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد